می خواست روزنامه نگار بشه. فاطی رو می گم. می گفت وقتی بزرگ بشه می خواد روزنامه نویس بشه. نمی دونم از كجا یاد گرفته بود وقتی كسی بهش گفت: فاطی الگوت كیه: بگه: اوریانا فالاچی[1]!!!
من می خواستم بشم باغبون. می خواستم تموم خیابونای كرمون و درخت انجیر بكارم.
عصرا می رفتیم میدون آزادی، من و فاطی و جعفر. می نشستیم تو میدون و كیهان بچه ها می خوندیم.
اون وقتا هنوز پرنده ها دور میدون می چرخیدن، هنوز سنگ نشده بودن، هنوز به میدون نچسبیده بودن!
یه روز بابای فاطی هم باهامون اومد. بابای فاطی صاحبدل بود، فولوكس واگن داشت.
دم دمای غروب بود.
بابای فاطی رو كرد به من و گفت: اگه همین الان بهت بگن یه آرزو بكن چی میگی؟
من نگا كردم تو چشای فاطی. بعد نگا كردم تو چشای جعفر. بعدش نگا كردم به بابای فاطی كه صاحبدل بود،كه فولوكس واگن داشت.
گفتم: می خوام رو درخت انجیر...می خوام رو درخت انجیر...
دوباره نگا كردم به چشای فاطی...
دوباره نگا كردم به چشای جعفر، جعفر چشاشو بست.
بابای فاطی كه صاحبدل بود، كه فولوكس واگن داشت؛
خندید.

