چه دقایقی را كه آبستن نمی شویم، چه فریادها كه فرو میبریم...كه ما زاده مادرانمان نیستیم... زاده خودمانیم.
با یكی از همان تابوت های همیشگی آمدم، اتوبوس. سال 84 كه آمدم، خوش بودم كه بالاخره قطار كرمان-مشهد سوت كشید و راه افتاد. اما... حالا همان اتوبوس ها را ترجیح می دهم، كه لااقل در همان یك وجب جا تنهایت می گذارند.
از ترمینال كه می آمدم، نگاه می كردم به ایستگاه تاكسی های دانشگاه، بی اختیار دست كردم در جیب، دنبال 175 تومان كرایه همیشگی می گشتم!
آه كه چه 175 تومان هایی ندادم! دوست داشتم به تاكسی كه مرا می برد بگویم نگه دار، پیاده شوم، به سمت یكی از همان تاكسی ها بروم و 175 تومان به یكی از راننده ها بدهم و برگردم!
عقده شد برایم دادن 175 تومان، و آهی كه دیگر هم مجال پرداخت این مبلغ را ندارم، حتی اگر در كرمان باشم، حتی اگر روزی 10 باردور كابوس شیرینی به نام میدان آزادی طواف كنم!
عالمی داشتم با این شهر...از همان كودكی ها كه سالی چند روز را می آمدم تا این اواخر كه 3 سالی را همین جا درس خواندم.
از كودكی ها كه چیزی به یاد ندارم، امّا از بعدترش چرا،خوب یادم است.
خیابان امام جمعه، هزارو یكشب، آبنوس...
یوزپلنگی بودم، می دویدم بستر این شهر مادری را، نفس نفس هم نمی زدم.
تاكسی به نبش هزارویكشب كه رسید، گریه امان نداد...آی كه گریه شاید تعبیر همان دعای اول سال من بود؛
حول حالنا الی احسن الحال
گاهی همین گریه آدم را تنظیم می كند،مثل خوردن یک لیوان شیر! من در این شهر زاده شدم، من در این شهر آموختم، دوستانی پیدا كردم عسلی تر از عسل، در این شهر... در این شهر... در این شهر...
راننده بینوا هاج و واج مانده بود كه با بغض گفتم: برو امام جمعه.
رشته بین من واین شهر اگرچه مُندرس است، اگرچه گاهی طناب دار است، امّا...
زخم دارم، ترس دارم، ذوق دارم، حیرت دارم، انجیر دارم، پسته دارم...تمام این ها را از همین شهر كریمان یا كوران دارم!
چهارراه گذشته و آینده من است این شهر. من...
چه خواب ها كه تعبیرشان را دیوارها می دزدند و تو با هیچ تیشه ای نمی توانی بازپسشان بگیری.
خواب های زیادی را در دیوارهای خیابان هزارویكشب جا گذاشتم.
باكِرِگی مان را در این شهر حراج كردیم! به معراج رفتیم از هزار و یكشب 17. دغدغه هامان همانقدر كه ناب بودند، به جنون هم می ماندند.
مگر می شود راه بروی در این كویر كرمانی و بغض نكنی؟
مگر می شود سایه هایی را كه با تو روی دیوار می افتند نبینی؟
خنده هایی كه می ریختند روی مِنچِ كهنه ات، و سالن دانشكده را پر می كردند از عطر دوستی؟
مگر می شود دیگر در این بیابان گاو پیشانی سفید نباشی؟
نه... باد نكاشته بودم كه طوفان درو كنم!
گندم بود، برنج بود، بید بود، حال بود و قال، همه چی بود امّا آن نبود كه این شود.
خاكستری هم نماند كه بر باد رود، آنچه ماند، تنها بغض های بود كه حالا گاه گاهی بیتابی میكنند، مثل كودكی كه پستان مادرش را می جوید، راه چشم تو را دنبال می كنند، صبر هم ندارند، هر جای این جغرافیای كرمانی باشی، چشمانت را به زانو در می آورند.
ولی راستی كه همین چشمه كه در سرمان گذاشتند، گاه چه طراوتی می دهد به روزگار مان، چه تازگی می دهد به سینه مان.
كه اگر همین بغض های شبانه نبود، گاه گاه لبخند هامان هم می خشكید از شدّت خشکی این شهر.
اینجا زادگاه من است، گلویم را می فشارد كه چرا آمدم، امّا انگار در ست لحظه ای كه می خواهی بگذاری و بروی...
دامنت را می گیرد كه بمان.
صداشان می کنیم اما صدا را دیر می گیرند
و روی خنده هامان تیغه ی شمشیر می گیرند
میان چهره هاشان، چشم های سرخ کرمانی
که از آغا محمد خان خود تاثیر می گیرند
دل دریا پر است از ماهیان بی سرانجامی
که از رویای خیس خویش ، ماهیگیر می گیرند
**********
کبوتر کوچ خواهد کرد از گلدسته ی شهری
که روباهان برای باغ وحش اش شیر می گیرند [1]

