تبليغاتX
روسری آبی - لطفا مرا ببوس...!!!

 همین است. اصلا ما آدم ها نقطه ضعفمان همین است؛تنها نمانیم. می خواهیم بخوانندمان. صدایمان كنند، بغلمان كنند، مثل انار فشارمان دهند، آنقدر كه زور بزنیم تا ولمان كنند. چه جورش مهم نیست، نه كه نباشد، ولی...بسیاری اوقات مهم نیست.

زن و مرد، پیر و جوان، دختر و پسر نمی شناسد، گاهی overdoze می كنیم، آنقدر كه خودمان را پهن می كنیم میان آدمها، هر كسی پایی می گذارد رویمان و می گذرد، اول دردمان می گیرد ولی خوشمان می آید كه لااقل كسی زیر پایش له مان كرد، حالا خوش شانش باشیم كه این كسی كه روی زمین پوسترمان می كند، به كف پایش هم قناعت كنیم كه از قدیم     گفته اند

هر چه از دوست رسد نیكوست

ما رسالتمان این است كه از غارخودمان بیرون بیاییم و دیگران را به دوست داشتن بخوانیم، حتی اگر به هیئت یك فاحشه باشد، حتی اگر به هیئت یك ...

 

اینجا کسی نیست

کسی که با من از من بگوید

کسی که مرا به من نشان دهد

از زیبایی ام ترانه ای بسراید

در گیسوانم چنگ زند

       نغمه ای بنوازد

در چشمانم غرق شود

       ساحلی را جستجو کند

فریب هزاران وعده چشمانم را خورد

زانو زند و مرا الهه ای خواند

اینجا کسی نیست

      دزدی

      مستی

      خانه خرابی

تا در آغوشم خانه کند

گنجینه ام را به غارت برد

کسی هوس شکار نکرده است

دامی نمی گسترد

    دامی بی دانه

      بی حوصله

کسی یک شب

   تنها یک شب

زنی آرمیده در پیراهنی سپید

   با لب هایی سرخ

نمی خواهد

برای ساعتی

                                      کسی فاحشه ای نمی خواهد؟[1]

 



[1]برگرفته از http://tmo.blogfa.com

+ نوشته شده توسط علی در دوشنبه پنجم فروردین 1387 و ساعت 0:44 |