اساسا شبایی كه هوا گرم میشد رو پشت بوم می خوابیدن. همه این كارو می كردن. من و جعفر كه همیشه بالا ی درخت بودیم. من فقط برای مدرسه رفتن و اینكه سری به خونه بزنم از رو درخت انجیر میومدم پایین.
اون شب، هنوز داشتم تو رختخوابم به سرنوشت بی در و پیكر هاج زنبورعسل فكر می كردم، به اینكه آخر این كارتون چی میشه. جعفر داشت گوشاشو می خاروند.
فاطی بالای پشت بوم داشت جدول ضرب حفظ می كرد؛ دو دو تا، چهارتا...دو سه تا، شیش تا...
یهوصدای فاطی قطع شد. من زودتر از جعفر فهمیدم. نشستم رو پشت جعفر، پریدیم رو پشت بوم.
این ور و اون ور رو نگا كردم.
فاطی ماهی گُلی عید رو شبا با خودش میبرد رو پشت بوم...
نگا كردم...تو تُنگ آب دوتا ماهی داشتن شنا می كردن...یكیشون داشت قُلُپ قُلُپ تو تُنگ یه چیزی میگفت.
گوشم و بردم نزدیك تر...
فاطی رفته بود تو تُنگ آب...
فاطی داشت جدول ضرب حفظ می كرد!
دو دو تا، چهارتا...دو سه تا، شیش تا...

