فاطی عادت نداشت مسواك بزنه! شبا دهنشو وا می كرد و می گرفت رو به ماه، صبحا هم همینطور، رو به خورشید. اینجوری مسواك می زد. من و جعفر-گربه محل- هم ، همین كارو می كردیم.
جعفر، یه پهلو روی شاخه درخت چنار دراز كشیده بود و داشت ماه و نگاه می كرد. می گفت اگه پلنگ می شدم، ماه و یه جور دیگه می دیدم. بعد زیر لب شعر پلنگ حسین منزوی رو خوند.
من داشتم تمرینای ریاضی رو حل می كردم. در خونه فاطی اینا وا شد، فاطی با آقای بابای فاطی اومد بیرون. می خواست بره دكتر.
ظهری، گفته بود جلد شناسنامش درد می كنه.
دوباره، قیصر امین پور خونده بود؛
درد های من جامه نیستند
تا ز تن در آورم
درد های من نهفتنی ست درد های من نگفتنی ست
دردهای من گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی كه چین پوستینشان
مردمی كه رنگ روی آستینشان
جلد كهنه شناسنامه هایشان
درد می كند
من، ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده سرودنم
درد می كند
من و جعفر هم شناسنا مه هامون درد می كرد.
من و جعفر هم سوار فولوكس سبز رنگ غورباغه ای آقای بابای فاطی شدیم. من و فاطی و جعفر، سه تایی نشستیم رو صندلی جلو. پنجره باز بود. بابای فاطی، صاحبدل بود.
باد می پیچید تو صندلی عقب...
دور میدون آزادی، جعفر میو میو كرد.
من و فاطی خندیدیم.
بابای فاطی هم كه صاحبدل بود، خندید.
جلدای شناسنامه ها مون هم خندیدن.
آی... خَن...دی..دَ...ن ن ن ن...
آی خَن...دی..دَ...ن ن ن ن..

