فاطی داشت هندونه می خورد، رو پله های دم در نشسته بود. من و جعفر هم داشتیم نون بیاركباب ببر، بازی می كردیم.
جعفر، سبیلای بلندی داشت. موهای لخت، چشاش تو شب می درخشید، مثه یه ستاره. عاشق بالا رفتن از درخت بود. من رو درخت انجیر می نشستم، اون رو درخت چنار. فقط من و فاطی، جعفر صداش می كردیم. خیلی آقا بود. قدر شناس بود و مهربون. عاشق خوابیدن زیر آفتاب بود. می گفت الگوش، ریز علی، دهقان فداكاره.
جعفر...گربه محل بود.
دم دمای عصر بود. كرمون به گرمی میزد. جعفر دستاش و گذاشت زیر چونَش و گفت:
من پیرم،
پیرتر از تو،
كه بر پلّه های این ایستگاه متروك ، ساعت حركت قطار بعدی را
از من می پرسی.
جعفر به من و فاطی خندید و گفت: از حسین منزوی بود.
نگاه دوباره ای به من و فاطی كرد و گفت: دارم می رم مشهد، با قطاررررررر...
من و فاطی چشامون نم كشید.
دلمون واسه جعفر تنگ می شد.
جعفر پرید تو دامن فاطی.
جعفر میرفت مشهد...با قطارررررررررررر...
