یه روسری آبی هست آخر هر رود خونه ای پشت همه پنجره ها اول هر بهونه ای
رنگ تموم كوچه ها، چشمای گنگ دیوارا یه روسری آبی هست مطلع هر ترانه ای
یه روسری آبی هست آخر هر رود خونه ای پشت همه پنجره ها اول هر بهونه ای
رنگ تموم كوچه ها، چشمای گنگ دیوارا یه روسری آبی هست مطلع هر ترانه ای
می خواست روزنامه نگار بشه. فاطی رو می گم. می گفت وقتی بزرگ بشه می خواد روزنامه نویس بشه. نمی دونم از كجا یاد گرفته بود وقتی كسی بهش گفت: فاطی الگوت كیه: بگه: اوریانا فالاچی[1]!!!
من می خواستم بشم باغبون. می خواستم تموم خیابونای كرمون و درخت انجیر بكارم.
عصرا می رفتیم میدون آزادی، من و فاطی و جعفر. می نشستیم تو میدون و كیهان بچه ها می خوندیم.
اون وقتا هنوز پرنده ها دور میدون می چرخیدن، هنوز سنگ نشده بودن، هنوز به میدون نچسبیده بودن!
یه روز بابای فاطی هم باهامون اومد. بابای فاطی صاحبدل بود، فولوكس واگن داشت.
دم دمای غروب بود.
بابای فاطی رو كرد به من و گفت: اگه همین الان بهت بگن یه آرزو بكن چی میگی؟
من نگا كردم تو چشای فاطی. بعد نگا كردم تو چشای جعفر. بعدش نگا كردم به بابای فاطی كه صاحبدل بود،كه فولوكس واگن داشت.
گفتم: می خوام رو درخت انجیر...می خوام رو درخت انجیر...
دوباره نگا كردم به چشای فاطی...
دوباره نگا كردم به چشای جعفر، جعفر چشاشو بست.
بابای فاطی كه صاحبدل بود، كه فولوكس واگن داشت؛
خندید.
این تمام آن چیزی بود که دیر زمانیست از زنان دانسته ام!
بی کم و کا ست.
شرح نیمی از جهان، فارغ از تمام قیل و قال ها، این دیگر زن است، از میان کتاب ها یا تاریخ در آمده! چه فرق می کند؟
خوشتان آمد که آمد، وگر نه باید خوشتان بیاید!!!
زن شربت است
لب به لیوانش بزنی
تصادف با ذرّه های ریز شکر کرده ای
پاچه ورقی:
به همین سادگی، به همین خوشمزگی!
چه دقایقی را كه آبستن نمی شویم، چه فریادها كه فرو میبریم...كه ما زاده مادرانمان نیستیم... زاده خودمانیم.
با یكی از همان تابوت های همیشگی آمدم، اتوبوس. سال 84 كه آمدم، خوش بودم كه بالاخره قطار كرمان-مشهد سوت كشید و راه افتاد. اما... حالا همان اتوبوس ها را ترجیح می دهم، كه لااقل در همان یك وجب جا تنهایت می گذارند.
از ترمینال كه می آمدم، نگاه می كردم به ایستگاه تاكسی های دانشگاه، بی اختیار دست كردم در جیب، دنبال 175 تومان كرایه همیشگی می گشتم!
آه كه چه 175 تومان هایی ندادم! دوست داشتم به تاكسی كه مرا می برد بگویم نگه دار، پیاده شوم، به سمت یكی از همان تاكسی ها بروم و 175 تومان به یكی از راننده ها بدهم و برگردم!
عقده شد برایم دادن 175 تومان، و آهی كه دیگر هم مجال پرداخت این مبلغ را ندارم، حتی اگر در كرمان باشم، حتی اگر روزی 10 باردور كابوس شیرینی به نام میدان آزادی طواف كنم!
عالمی داشتم با این شهر...از همان كودكی ها كه سالی چند روز را می آمدم تا این اواخر كه 3 سالی را همین جا درس خواندم.
از كودكی ها كه چیزی به یاد ندارم، امّا از بعدترش چرا،خوب یادم است.
خیابان امام جمعه، هزارو یكشب، آبنوس...
یوزپلنگی بودم، می دویدم بستر این شهر مادری را، نفس نفس هم نمی زدم.
تاكسی به نبش هزارویكشب كه رسید، گریه امان نداد...آی كه گریه شاید تعبیر همان دعای اول سال من بود؛
حول حالنا الی احسن الحال
گاهی همین گریه آدم را تنظیم می كند،مثل خوردن یک لیوان شیر! من در این شهر زاده شدم، من در این شهر آموختم، دوستانی پیدا كردم عسلی تر از عسل، در این شهر... در این شهر... در این شهر...
راننده بینوا هاج و واج مانده بود كه با بغض گفتم: برو امام جمعه.
رشته بین من واین شهر اگرچه مُندرس است، اگرچه گاهی طناب دار است، امّا...
زخم دارم، ترس دارم، ذوق دارم، حیرت دارم، انجیر دارم، پسته دارم...تمام این ها را از همین شهر كریمان یا كوران دارم!
چهارراه گذشته و آینده من است این شهر. من...
چه خواب ها كه تعبیرشان را دیوارها می دزدند و تو با هیچ تیشه ای نمی توانی بازپسشان بگیری.
خواب های زیادی را در دیوارهای خیابان هزارویكشب جا گذاشتم.
باكِرِگی مان را در این شهر حراج كردیم! به معراج رفتیم از هزار و یكشب 17. دغدغه هامان همانقدر كه ناب بودند، به جنون هم می ماندند.
مگر می شود راه بروی در این كویر كرمانی و بغض نكنی؟
مگر می شود سایه هایی را كه با تو روی دیوار می افتند نبینی؟
خنده هایی كه می ریختند روی مِنچِ كهنه ات، و سالن دانشكده را پر می كردند از عطر دوستی؟
مگر می شود دیگر در این بیابان گاو پیشانی سفید نباشی؟
نه... باد نكاشته بودم كه طوفان درو كنم!
گندم بود، برنج بود، بید بود، حال بود و قال، همه چی بود امّا آن نبود كه این شود.
خاكستری هم نماند كه بر باد رود، آنچه ماند، تنها بغض های بود كه حالا گاه گاهی بیتابی میكنند، مثل كودكی كه پستان مادرش را می جوید، راه چشم تو را دنبال می كنند، صبر هم ندارند، هر جای این جغرافیای كرمانی باشی، چشمانت را به زانو در می آورند.
ولی راستی كه همین چشمه كه در سرمان گذاشتند، گاه چه طراوتی می دهد به روزگار مان، چه تازگی می دهد به سینه مان.
كه اگر همین بغض های شبانه نبود، گاه گاه لبخند هامان هم می خشكید از شدّت خشکی این شهر.
اینجا زادگاه من است، گلویم را می فشارد كه چرا آمدم، امّا انگار در ست لحظه ای كه می خواهی بگذاری و بروی...
دامنت را می گیرد كه بمان.
صداشان می کنیم اما صدا را دیر می گیرند
و روی خنده هامان تیغه ی شمشیر می گیرند
میان چهره هاشان، چشم های سرخ کرمانی
که از آغا محمد خان خود تاثیر می گیرند
دل دریا پر است از ماهیان بی سرانجامی
که از رویای خیس خویش ، ماهیگیر می گیرند
**********
کبوتر کوچ خواهد کرد از گلدسته ی شهری
که روباهان برای باغ وحش اش شیر می گیرند [1]
گفته بودم، نگفته بودم؟
فاطی خیلی زرنگ بود. خیلی. اِندِ... I.Q. بود. صبح كه می رفتیم مدرسه اگه ازش می پرسیدی چند تا گلابی تو كیفِته؟ می گفت: یكی. ولی دروغ می گفت، از قلمبه كیفش معلوم می شد حداقل 5 تا گلابی تو كیفشه!
راست و دروغ زیاد می گفت. من و جعفر گوشمون پر بود. جعفر كه می دونی كیه؟ گربه كوچَمون بود. با یاسمن و جعفر شرط بسته بودیم تو شكم فاطی یه روده راست هم نیست. 3 تایی قول داده بودیم پولای عیدیمون و جمع كنیم، فاطی رو ببریم دكتر تا بفهمیم تو شكمش روده راست هست یا نه!
نه اونسال، نه... وقتی بزرگ شدیم.
اون روز، من و فاطی داشتیم از كنار بازار پیاده میرفتیم خونه. تو بازار كه درخت نبود، واسه همین من رو زمین كنار فاطی راه میرفتم. جعفر هم پشت سرمون میومد.
جعفر نمك گیر مامان فاطی بود، همیشه بهش غذا میداد، واسه همین جعفر مواظب فاطی بود.
من تُند تر از فاطی راه می رفتم، واسه اینكه گُم نشیم، با یه طناب خودم و فاطی رو می بستم!
فاطی 5تا گلابی می آورد مدرسه. به ترتیب از زنگ اول تا پنجم، چهارتاش و می خورد، پنجمی رو تو راه گاز میزد.
فاطی داشت گلابی می خورد، رسیده بودیم اول بازار، سر میدون ارگ. من داشتم جلوتر سیب گاز می زدم.
فاطی دوید و اومد كنارم...نفس نفس میزد، جعفر زود پرید جلوی فاطی، فكر كرد طوری شده.
تو چشام زُل زد، صداش می لرزید، گفت:
داری چكار می كنی؟
دارم سیب می خورم، مگه نمی بینی؟
دیوونه شدی؟
دیوونه؟ مگه كسی كه سیب بخوره دیوونه است؟
لبخند رو لبای فاطی یخ زد. یهو شد شكل ملكه یخی! رنگش شد مثه گَچ، میلرزید، جعفر هم میلرزید.
آخه مگه نمیدونی سیب میوه ممنوعه است؟
چشام نم كشیدن، زدم زیر گریه، آخه نمیدونستم فاطی چی میگه.بزرگ كه شدم فهمیدم.
سیب گاز زده تو دستام بود.
جعفر خودش و پت كرد تو بغل فاطی.
فاطی خیلی زرنگ بود. خیلی... اِندِ I.Q. بود
همین است. اصلا ما آدم ها نقطه ضعفمان همین است؛تنها نمانیم. می خواهیم بخوانندمان. صدایمان كنند، بغلمان كنند، مثل انار فشارمان دهند، آنقدر كه زور بزنیم تا ولمان كنند. چه جورش مهم نیست، نه كه نباشد، ولی...بسیاری اوقات مهم نیست.
زن و مرد، پیر و جوان، دختر و پسر نمی شناسد، گاهی overdoze می كنیم، آنقدر كه خودمان را پهن می كنیم میان آدمها، هر كسی پایی می گذارد رویمان و می گذرد، اول دردمان می گیرد ولی خوشمان می آید كه لااقل كسی زیر پایش له مان كرد، حالا خوش شانش باشیم كه این كسی كه روی زمین پوسترمان می كند، به كف پایش هم قناعت كنیم كه از قدیم گفته اند
هر چه از دوست رسد نیكوست
ما رسالتمان این است كه از غارخودمان بیرون بیاییم و دیگران را به دوست داشتن بخوانیم، حتی اگر به هیئت یك فاحشه باشد، حتی اگر به هیئت یك ...
اینجا کسی نیست
کسی که با من از من بگوید
کسی که مرا به من نشان دهد
از زیبایی ام ترانه ای بسراید
در گیسوانم چنگ زند
نغمه ای بنوازد
در چشمانم غرق شود
ساحلی را جستجو کند
فریب هزاران وعده چشمانم را خورد
زانو زند و مرا الهه ای خواند
اینجا کسی نیست
دزدی
مستی
خانه خرابی
تا در آغوشم خانه کند
گنجینه ام را به غارت برد
کسی هوس شکار نکرده است
دامی نمی گسترد
دامی بی دانه
بی حوصله
کسی یک شب
تنها یک شب
زنی آرمیده در پیراهنی سپید
با لب هایی سرخ
نمی خواهد
برای ساعتی
کسی فاحشه ای نمی خواهد؟[1]