تبليغاتX
روسری آبی

یه روسری آبی هست آخر هر رود خونه ای    پشت همه پنجره ها اول هر بهونه ای

رنگ تموم كوچه ها،  چشمای گنگ دیوارا       یه روسری آبی هست مطلع هر ترانه ای

 

+ نوشته شده توسط علی در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 و ساعت 23:59 |

می خواست روزنامه نگار بشه. فاطی رو می گم. می گفت وقتی بزرگ بشه می خواد روزنامه نویس بشه. نمی دونم از كجا یاد گرفته بود وقتی كسی بهش گفت: فاطی الگوت كیه: بگه: اوریانا فالاچی[1]!!!

من می خواستم بشم باغبون. می خواستم تموم خیابونای كرمون و درخت انجیر بكارم.

عصرا می رفتیم میدون آزادی، من و فاطی و جعفر. می نشستیم تو میدون و كیهان بچه ها  می خوندیم.

اون وقتا هنوز پرنده ها دور میدون می چرخیدن، هنوز سنگ نشده بودن، هنوز به میدون نچسبیده بودن!

یه روز بابای فاطی هم باهامون اومد. بابای فاطی صاحبدل بود، فولوكس واگن داشت.

دم دمای غروب بود.

 بابای فاطی رو كرد به من و گفت: اگه همین الان بهت بگن یه آرزو بكن چی میگی؟

من نگا كردم تو چشای فاطی. بعد نگا كردم تو چشای جعفر. بعدش نگا كردم به بابای فاطی كه صاحبدل بود،كه فولوكس واگن داشت.

گفتم: می خوام رو درخت انجیر...می خوام رو درخت انجیر...

دوباره نگا كردم به چشای فاطی...

دوباره نگا كردم به چشای جعفر، جعفر چشاشو بست.

 

     بابای فاطی كه صاحبدل بود، كه فولوكس واگن داشت؛

                                                                                                    خندید.

 

 

 



[1] روزنامه نگار زن معروف ایتالیایی

+ نوشته شده توسط علی در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 و ساعت 14:17 |

این تمام آن چیزی بود که دیر زمانیست از زنان دانسته ام!

بی کم و کا ست.

شرح نیمی از جهان، فارغ از تمام قیل و قال ها، این دیگر زن است، از میان کتاب ها یا تاریخ در آمده! چه فرق می کند؟

خوشتان آمد که آمد، وگر نه باید خوشتان بیاید!!!

 

 

زن  شربت  است

 

                لب به لیوانش بزنی

                                       

تصادف با ذرّه های ریز  شکر  کرده ای

 

 

پاچه ورقی:

به همین سادگی، به همین خوشمزگی!

 

+ نوشته شده توسط علی در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 و ساعت 9:57 |

 چه ها و چه ها كه در این زندگی بر ما نمی رود.

 چه دقایقی را كه آبستن نمی شویم، چه فریادها كه فرو میبریم...كه ما زاده مادرانمان نیستیم... زاده خودمانیم.

با یكی از همان تابوت های همیشگی آمدم، اتوبوس.  سال 84 كه آمدم، خوش بودم كه بالاخره قطار كرمان-مشهد سوت كشید و راه افتاد. اما... حالا همان اتوبوس ها را ترجیح می دهم، كه لااقل در همان یك وجب جا تنهایت می گذارند.

از ترمینال كه می آمدم، نگاه می كردم به ایستگاه تاكسی های دانشگاه، بی اختیار دست كردم در جیب، دنبال 175 تومان كرایه همیشگی می گشتم!

آه كه چه 175 تومان هایی ندادم! دوست داشتم به تاكسی كه مرا    می برد بگویم نگه دار، پیاده شوم، به سمت یكی از همان تاكسی ها بروم و 175 تومان به یكی از راننده ها بدهم و برگردم!

عقده شد برایم دادن 175 تومان، و آهی كه دیگر هم مجال پرداخت این مبلغ را ندارم، حتی اگر در كرمان باشم، حتی اگر روزی 10 باردور كابوس شیرینی به نام میدان آزادی طواف كنم!

عالمی داشتم با این شهر...از همان كودكی ها كه سالی چند روز را  می آمدم تا این اواخر كه 3 سالی را همین جا درس خواندم.

از كودكی ها كه چیزی به یاد ندارم، امّا از بعدترش چرا،خوب یادم است.

خیابان امام جمعه، هزارو یكشب، آبنوس...

یوزپلنگی بودم، می دویدم بستر این شهر مادری را، نفس نفس هم نمی زدم.

تاكسی به نبش هزارویكشب كه رسید، گریه امان نداد...آی كه گریه شاید تعبیر همان دعای اول سال من بود؛

 

حول حالنا الی احسن الحال

 

گاهی همین گریه آدم را تنظیم می كند،مثل خوردن یک لیوان شیر! من در این شهر زاده شدم، من در این شهر آموختم، دوستانی پیدا كردم عسلی تر از عسل، در این شهر... در این شهر... در این شهر...

 

راننده بینوا هاج و واج مانده بود كه با بغض گفتم: برو امام جمعه.

 

رشته بین من واین شهر اگرچه مُندرس است، اگرچه گاهی طناب دار است، امّا...

زخم دارم، ترس دارم، ذوق دارم، حیرت دارم، انجیر دارم، پسته دارم...تمام این ها را از همین شهر كریمان یا  كوران دارم!

چهارراه گذشته و آینده من است این شهر. من...

چه خواب ها كه تعبیرشان را دیوارها می دزدند و تو با هیچ تیشه ای  نمی توانی بازپسشان بگیری.

خواب های زیادی را در دیوارهای خیابان هزارویكشب جا گذاشتم.

باكِرِگی مان  را در این شهر حراج كردیم! به معراج رفتیم از هزار و یكشب 17. دغدغه هامان همانقدر كه ناب بودند، به جنون هم           می ماندند.

مگر می شود راه بروی در این كویر كرمانی و بغض نكنی؟

 مگر می شود سایه هایی را كه با تو روی دیوار می افتند نبینی؟

 خنده هایی كه می ریختند روی مِنچِ كهنه ات، و سالن دانشكده را پر می كردند از عطر دوستی؟

مگر می شود دیگر در این بیابان گاو پیشانی سفید نباشی؟

نه... باد نكاشته بودم كه طوفان درو كنم!

گندم بود، برنج بود، بید بود، حال بود و قال، همه چی بود امّا آن نبود كه این شود.

خاكستری هم نماند كه بر باد رود، آنچه ماند، تنها بغض های بود كه حالا گاه گاهی بیتابی میكنند، مثل كودكی كه پستان مادرش را می جوید، راه چشم تو را دنبال می كنند، صبر هم ندارند، هر جای این جغرافیای كرمانی باشی، چشمانت را به زانو در می آورند.

ولی راستی كه همین چشمه كه در سرمان گذاشتند، گاه چه طراوتی می دهد به روزگار مان، چه تازگی می دهد به سینه مان.

كه اگر همین بغض های شبانه نبود، گاه گاه لبخند هامان هم            می خشكید از شدّت خشکی این شهر.

اینجا زادگاه من است، گلویم را می فشارد كه چرا آمدم، امّا انگار در ست لحظه ای كه می خواهی بگذاری و بروی...

دامنت را می گیرد كه بمان.

 

صداشان می کنیم  اما صدا را دیر می گیرند

و روی خنده هامان تیغه ی شمشیر می گیرند

میان چهره هاشان،  چشم های سرخ کرمانی

که از   آغا محمد خان   خود تاثیر می گیرند

دل دریا پر است از ماهیان بی سرانجامی

که از رویای خیس خویش ، ماهیگیر می گیرند

**********

کبوتر کوچ خواهد کرد از گلدسته ی شهری

که روباهان برای باغ وحش اش  شیر می گیرند [1]

 

 



[1] شعر از عرفان عرایی

 

+ نوشته شده توسط علی در جمعه شانزدهم فروردین 1387 و ساعت 14:55 |

گفته بودم، نگفته بودم؟

 فاطی خیلی زرنگ بود. خیلی. اِندِ...  I.Q. بود. صبح كه می رفتیم مدرسه اگه  ازش         می پرسیدی چند تا گلابی تو كیفِته؟ می گفت: یكی. ولی دروغ می گفت، از قلمبه كیفش معلوم می شد حداقل 5 تا گلابی تو كیفشه!

راست و دروغ زیاد می گفت. من و جعفر گوشمون پر بود. جعفر كه می دونی كیه؟ گربه كوچَمون بود. با یاسمن و جعفر شرط بسته بودیم تو شكم فاطی یه روده راست هم نیست. 3 تایی قول داده بودیم پولای عیدیمون و جمع كنیم، فاطی رو ببریم دكتر تا بفهمیم تو شكمش روده راست هست یا نه!

نه اونسال، نه... وقتی بزرگ شدیم.

اون روز، من و فاطی داشتیم از كنار بازار پیاده میرفتیم خونه. تو بازار كه درخت نبود، واسه همین      من رو زمین كنار فاطی راه میرفتم. جعفر هم پشت سرمون میومد.

جعفر نمك گیر مامان فاطی بود، همیشه بهش غذا میداد، واسه همین جعفر مواظب فاطی بود.

من تُند تر از فاطی راه می رفتم، واسه اینكه گُم نشیم، با یه طناب خودم و فاطی رو می بستم!

فاطی 5تا گلابی می آورد مدرسه. به ترتیب از زنگ اول تا پنجم، چهارتاش و می خورد، پنجمی رو تو راه گاز میزد.

فاطی داشت گلابی می خورد، رسیده بودیم اول بازار، سر میدون ارگ. من داشتم جلوتر سیب گاز   می زدم.

فاطی دوید و اومد كنارم...نفس نفس میزد، جعفر زود پرید جلوی فاطی، فكر كرد طوری شده.

تو چشام زُل زد، صداش می لرزید، گفت:

داری چكار می كنی؟

دارم سیب می خورم، مگه نمی بینی؟

دیوونه شدی؟

دیوونه؟ مگه كسی كه سیب بخوره دیوونه است؟

لبخند رو لبای فاطی یخ زد. یهو شد شكل ملكه یخی! رنگش شد مثه گَچ، میلرزید، جعفر هم میلرزید.

 

آخه مگه نمیدونی سیب میوه ممنوعه است؟

چشام نم كشیدن، زدم زیر گریه، آخه نمیدونستم فاطی چی میگه.بزرگ كه شدم فهمیدم.

سیب گاز زده تو دستام بود.

جعفر خودش و پت كرد تو بغل فاطی.

 

                                                     فاطی خیلی زرنگ بود. خیلی... اِندِ   I.Q. بود

 

+ نوشته شده توسط علی در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 و ساعت 0:28 |

 همین است. اصلا ما آدم ها نقطه ضعفمان همین است؛تنها نمانیم. می خواهیم بخوانندمان. صدایمان كنند، بغلمان كنند، مثل انار فشارمان دهند، آنقدر كه زور بزنیم تا ولمان كنند. چه جورش مهم نیست، نه كه نباشد، ولی...بسیاری اوقات مهم نیست.

زن و مرد، پیر و جوان، دختر و پسر نمی شناسد، گاهی overdoze می كنیم، آنقدر كه خودمان را پهن می كنیم میان آدمها، هر كسی پایی می گذارد رویمان و می گذرد، اول دردمان می گیرد ولی خوشمان می آید كه لااقل كسی زیر پایش له مان كرد، حالا خوش شانش باشیم كه این كسی كه روی زمین پوسترمان می كند، به كف پایش هم قناعت كنیم كه از قدیم     گفته اند

هر چه از دوست رسد نیكوست

ما رسالتمان این است كه از غارخودمان بیرون بیاییم و دیگران را به دوست داشتن بخوانیم، حتی اگر به هیئت یك فاحشه باشد، حتی اگر به هیئت یك ...

 

اینجا کسی نیست

کسی که با من از من بگوید

کسی که مرا به من نشان دهد

از زیبایی ام ترانه ای بسراید

در گیسوانم چنگ زند

       نغمه ای بنوازد

در چشمانم غرق شود

       ساحلی را جستجو کند

فریب هزاران وعده چشمانم را خورد

زانو زند و مرا الهه ای خواند

اینجا کسی نیست

      دزدی

      مستی

      خانه خرابی

تا در آغوشم خانه کند

گنجینه ام را به غارت برد

کسی هوس شکار نکرده است

دامی نمی گسترد

    دامی بی دانه

      بی حوصله

کسی یک شب

   تنها یک شب

زنی آرمیده در پیراهنی سپید

   با لب هایی سرخ

نمی خواهد

برای ساعتی

                                      کسی فاحشه ای نمی خواهد؟[1]

 



[1]برگرفته از http://tmo.blogfa.com

+ نوشته شده توسط علی در دوشنبه پنجم فروردین 1387 و ساعت 0:44 |

  نوروز را به این ها تبریك می گویم:

 

1-داستان های من و فاطی  2-محمود طلوعی  3-احسان كماسی  4-بیژن نجدی  5-محمود محمودی  6-عمران صلاحی  7-مهدی اخوان ثالث  8-ژان لوك گُدار  9-بهنام بشیری    10-حامد جهانگرد  11-فرشید طلوعی  12-امیر حسین سیف  13-ابولفضل رضائیان     14-محسن نامجو  15-حاج قربان سلیمانی  16-پریسا نامور  17-بهاره فولاد مهر       18-جلال قلیچ زاده  19-سالار ذولفقاری  20-سپهر فلّاح  21-جیم جارموش       22-امیر علی كریمی  23-خیابان هزارویكشب 24-ناظم حكمت   25-محمد صالح علا   26-ریاض احمدزاده  27-علی بهنام  28-بهرام بهزادیان  29-عطِّار 3ساعدباقری         31 -احمدرضا احمدی   32-محسن رئوفی  33-حسین منزوی  34-قیصر امین پور

35-هفت سین  36-ماهی های گُلی  37-محسن محمد علی نژاد                                 38-علی وجدانی            39-محمد كرمی

40- امام رضا  41-مجتبی جوكار  42-تاكسی های دانشگاه شهید باهنر                       43- حمید سرپرست         44- اسماعیل اقبالی  45- مهدی قهاری  46- فروغ فرخ زاد  47- همایون شجریان         48- تحریة نشریه ستون آزاد  49- آقای موحدی          50- حنا دختری در مزرعه    51-مرجان  52-لئونارد كوهن  53-قاسم  54-ماهی های گُلی  55-بوفة دانشكده فنی دانشگاه فردوسی  56-دانشكده مدیریت دانشگاه تهران            57-سهیل محمودی   58-سوپر یاسر  59-حشراتی كه در روزهای خانه تكانی عید،  مردند   60- سید رضا 61-امیر مجد   62-مصطفی شیر غلامی     63-مقداد حاجی پور   64-سریال استاد شهریار 65-عدس پلو با سالادشیرازی  66-سویا  67-اتاقم در مشهد     68-دكتر شهرام گلستانی  69-زرتشت اخوان ثالث  70-حامد جاهدی  71-ساندویچی دِنُن(به كرمانی)   72-سعید صباغی    73-جواد پاكروان

 

و

 

همه آنهایی كه به یادشون هستم...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط علی در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 و ساعت 12:13 |

 

 

کدام ساعت شنی بهار را زاييد؟

کدام فصل پيرهنی دارد گرم‌تر از تابستانی

که من عاشق دختر همسايه‌ام

بودم؟

همان سال چه گريه‌هايی ريخت از تن پاييز

و چه ارقام خسته‌ای افتاد

از صفحه‌ی غروب ساعت ديواری

انگار زمستان بود که عقربه‌های همان ساعت

لغزيدند تا کنار هم

افتادند درست در جای خالی شش و نيم

و حالا من پير شده‌ام

همچنان که دختر همسايه

بی هيچ خاطره از شش و نيم.

 

                                                                       بیژن نجدی

 

 

+ نوشته شده توسط علی در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 و ساعت 9:11 |

 

حال و حوایی از ترنج و بلوچ عنوان اولین مجموعه شعر حامد عسگری شاعر جوان اهل شهرستان بم (متولد 1361) است كه انتشارات ودیعت كرمان آن را در تیراژ دو هزار نسخه تابستان امسال منتشر كرده است. كتاب 70 صفحه‌ای حامد عسگری مقدمه‌ای به قلم محمدعلی بهمنی دارد و دربردارنده 29 غزل، دو چهارپاره و تعدادی رباعی و دوبیتی است. غزلهای حامد دارای لحنی صمیمی و با چاشنی طنز است و بقول بهمنی سهمی نیز از شیرینكاریهای زبانی با خود دارد.

غزلهای حامد به‌رغم شورانگیزی و شیطنت، هنوز فاقد زبانی منسجم و یكدست است و همنوا با محمد علی بهمنی باید گفت این مجموعه با همه زیبایی‌هایش حاصل پرباری برای او نیست و باید چشم امید به آثار بعدی او داشت. وبلاگ حامد عسگری را پیش ازین معرفی كرده‌ام.

با هم به سیاحت اولین غزل این مجموعه می‌رویم:

 

 

لبخند بزن، تازه كنی بغض «بنان» را

بخرام، برآشفته كنی «فرشچیان» را

تلفیق سپید و غزل و پست مدرنی

انگشت به لب كرده لبت منتقدان را

معراج من این بس كه درین كوچه بن بست

یك جرعه تنفس بكنم چادرتان را

دلتنگی حزن‌آور یك كهنه سه تارم

برگیر و برآشوب و بزن «جامه‌دران» را

ای كاش درین دهكده پیر بسوزند

هرچه سفر و كوله و راه و چمدان را

شاید تو بیایی و لبت شربت گیلاس

پایان بدهد این تب و تاب، این هذیان را

عاروسِ غزلهای منی بی برو برگرد

نگذار كسی بو ببرد این جریان را

 

 

 

+ نوشته شده توسط علی در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 و ساعت 11:33 |

در ستایش زنانگی، در ستایش دوشیزگی

 

 

 

 

اگر بگویم هستی ماهیتی زنانه دارد به من نمی خندید؟ كائنات با عمصر زنانه اش بر پای ایستاده است.

داستان آفرینش را رها كنیم-آدم به وسوسه حوا از بهشت به زمین هبوط كرد. فرض هم كه این راست باشد، این هم دلیلی براین مدعاست كه زنان سرنوشت بشریت را عوض كردندع از همان آغاز. این، همه به مددِ خالق بودن زنان است. به دلیل زاینده بودن زنان است. و این ابزار محیط بودن زنان بر جهان است، چه آنهایند كه زندگی را می آفرینند. برتولوچی با فیلمش-Stealing Beauty- به ستایش تلاش یك دختر جوان برای پاسداشت ثروت اسطوره ایش، یعنی دوشیزگی اش میپردازد. گویی زنان در هیئت ثروتمند ترین، موجودات جهان به این جهان قدم می گذارند. دختر مورد بحث ما با اینكه تربیت شده فرهگ آمریكایی ست، اما ژنِ شرقی گونه ای دارد، تن به هر نوع ارتباطی نمی دهد چه، در انتهای فیلم هم می بینیم كه خون ایتالیایی در رگ های اوست. فیلم، روایت تلاش دختری است كه با یافتن دفتر چه خاطرات مادر خود، به دنبال پدر واقعی اش می گردد. در این میان شخصیت دختر در انتخاب و تمیز عشق واقعی از حبابی! به گونه ای دایره وار شكل می گیرد. در این میانع نویسنده ای-با بازی Jeremy Irons- نقش مرشد او را دارد. مرشدی كه خود تا دقایق پایانی فیلم نقش پدر را برای او ایفا می كند. برتولوچی داستان خود را در فضایی محدود و خانوادگی روایت می كند و در این میان در بطن داستان اصلی خود-ماجرای دختر- داستان های فرعی را هم جای می دهد؛ داستان دختر خانواده ایتالیایی و نامزد او، ماجرای پدر خانواده و همسر او و...

دختر راههای متعددی را برای باز كردن این گره-ترس از هم بستر شدن با یك مرد- امتحان می كند. رجوع او به عشقی در سالهای دور از این نوع است، كه البته راه به جایی نمی برد.

اما در نهایت با یافتن پدر واقعی خود، این مسئله به گونه ای ساده حل میشود. برتولوچی  به خوبی عناصر فرهنگ ایتالیایی را در فیلم خود قرار داده-محوریت خانواده، روابط اجتماعی باز اما قابل تامل، تا برخی رفتارهای آشكار انسانی، مانند پر سر و صدا بودن ایتالیایی ها تا غذا خوردن شلوغ آنها، از فیلم او تصویری واقعی از جامعه ایتالیا به دست می دهد. برتولوچی فیلم آرامی دارد، البته. ریتم كندی دارد. اما داستان به خودی خود با حساسیت ذاتی كه دارد بار این مسئله را به دوش می كشد. فیلم گاهی اوقات به نماهایی باز-LONG SHOT- از طبیعت اكتفا می كند و به مدد نمایش سادگی و در عین حال پیچیدگی آن به روایت تنش ها، دغدغه ها و آرزوهای دختر می پردازد، واین خود سازگاری هوشمندانه بین طبیعت و زن را به خوبی نمایش می دهد. و این همان زنانه بودن طبیعت را نیز به ذهن می آورد. فیلم را می شود به واسطه نام برتولوچی كه پیش از این استادی خود را نشان داده(آخرین تانگو در پاریس، خیالباف ها و...) دید.

 

نیچه در چنین گفت زرتشت(ترجمه داریوش آشوری) از قول زرتشت می گوید: كمال زن در آبستنی است.

 

 

+ نوشته شده توسط علی در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 و ساعت 9:0 |

 

 نه !

کاری به کار عشق ندارم

                               من هیچ چیز و هیچ کس را دیگر

                                                                       در این زمانه دوست ندارم

انگار

                 این روزگار چشم ندارد من و تو را

                                                             یک روز خوشحال و بی ملال ببیند

زیرا هر چیز و هر کس

                        که دوست تر بداری

                                       حتی اگر یک نخ سیگار یا زهر مار باشد

                                                                                  از تو دریغ میکند

پس با همه وجودم خود را زدم به مردن

تا روزگار دیگر کاری به کار من نداشته باشد

این شعر را هم نا گفته میگذارم  ....

تا روزگار بو نبرد ....

                          گفتم که ...

                                   کاری به کار عشق ندارم ! 

          

                                                                                                                                                                                           قیصر امین پور

 

 

+ نوشته شده توسط علی در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 و ساعت 16:39 |